معرفی وبلاگ
سلام به همه دوستانی که به وبلاگم میاین.خوش آمدید میخواستم نظرتون رو در مورد قالب و رنگ وبلاگم بدونم؟چه پیشنهادی برای بهتر شدندش دارید.ممنون در ضمن مطالب وبلاگ قصد توهین به شخص یا گروه خاصی را ندارد و فقط برای مطالعه,استفاده و سرگرمی می باشد.در ضمن در پست هایی که اس ام اس گذاشتم اگه پیام جدید دارین تو قسمت نظرات بزارین تا با نام خودتون گذاشته بشه ایمیل:ISFAHAN683@YAHOO.COM
دسته
دیگر وبلاگهی من
طراح قالب
Tebyan

گل سرخی برای محبوبم...

" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود,اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد . دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد: "دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند." جان " برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد . " جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد . به نظر هالیس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت . بنابراین راس ساعت 7 " جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید : " زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت " ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ " بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد . او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود , دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم . به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من " جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است ! تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست !

 طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد .

برچسب ها :
توهم عاشقی


 

 تقریبا همه موضوع علاقه جوان را فهمیده بودند. هر کس حرفی می‌زد. یکی دلش به حال او می‌سوخت و دیگری عشق را فقط مربوط به افسانه و کتاب می‌دانست. اما عاشق که دل در گرو مهر معشوق داده بود، هیچ حرفی را جز معشوق نمی‌شنید و چهره‌ای جز او نمی‌دید. آتش عشق آنچنان در درونش زبانه می‌کشید که وجودش را خاکستر می‌کرد و از نو در عشقش متولد می‌شد. پدر و مادر جوان که همه راه‌ها را امتحان کرده بودند تا پسر را از این عشق برهانند و وجودش را از بند معشوق باز کنند، هیچ گونه توفیقی در این راه نیافتند به ناچار نزد بشرا رفتند. بشرا وقتی دلدادگی و سوختگی عشق جوان را دید، به چهره رنگ‌پریده جوان نگاه کرد و از او خواست تا مدتی در یکی از کوه‌ها تنها زندگی کند. در ابتدا این خواسته بشرا در نظر پسر بسیار نامعقول و عجیب آمد. جوان با خود اندیشید که اگر درخواست بشرا را بپذیرد ،دیگر تا مدتی نمی‌تواند محبوبش را ببیند. ولی اصرار پدر و مادر برای قبول کردن درخواست بشرا، جوان عاشق را مجبور به پذیرفتن کرد اما بشرا قبل از معرفی کوه موردنظر، از جوان عاشق پرسید:

- تو ادعا می‌کنی که دختری را دوست داری و به او سخت علاقه‌مندی، درست است؟

جوان که ابتدا خشمگین شد، با لحن تندی پاسخ داد:

- بله، من به دختری علاقه‌مندم، اما این علاقه و عشق من نه تنها ادعا نیست، بلکه حقیقت محض است.

- بگو ببینم حقیقت از نظر تو چه معنایی دارد؟

- خب، حقیقت یعنی آنچه که راست است.

- واقعیت هم راست است پسرم. حالا به من بگو که آیا عشق تو واقعی است یا حقیقی؟

جوان که خود را در پاسخ به سوالات بشرا درمانده دید، سری تکان داد و برای آنکه بشرا متوجه ضعف و درماندگی‌اش در پاسخ دادن نباشد، با عجله از جایش بلند شد و از او خواست تا هر چه سریعتر آن کوه را نشانش دهد تا زمان تعیین شده هرچه زودتر سپری شود و او دوباره به نزد محبوبش بازگردد.

«بشرا» که به خوبی توانست، ناتوانی پسر را در چشمانش ببیند، بدون آنکه عکس‌العمل خاصی از خود نشان دهد، با لبخندی که روی لبانش بود، روبه‌روی پسر ایستاد و آدرس کوه را به او نشان داد. در ادامه از جوان خواست مدت یک ماه در غاری که بالای آن کوه قرار دارد، بماند و حتی برای غذا خوردن هم بیرون نیاید. بشرا به پسر گفت که برای یک ماه، آذوقه‌اش را در همان غار گذاشته است. جوان عاشق، قبول کرد و سریع اسبابش را جمع کرد و در حالی که هنوز منظور بشرا را از این کار نمی‌فهمید، به سمت نشانی رفت. جوان رفت و بشرا در دل برای او دعا کرد. روزها می‌گذشت و جوان عاشق همچنان در غار تاریک زندگی می‌کرد. یک هفته به همین شکل گذشت تا اینکه تاریکی غار و تنهایی به پسر فشار آورد و به بشرا پیغام فرستاد که می‌خواهد از غار بیرون بیاید. بشرا که بی‌تابی و بیقراری پسر را برای رهایی دید، به نزد پسر درون غار آمد و از او پرسید:

- الان بزرگترین خواسته‌ات چیست فرزندم، بگو تا آن را انجام دهم؟

- فقط می‌خواهم از این غار تاریک بیرون بیایم. تنهایی و سکوت مطلق غار، دیوانه‌ام می‌کند. احساس می‌کنم انسان پوچ و به‌دردنخوری شده‌ام. تقریبا تمام روز را در غار به بطالت و بی کاری می‌گذرانم. دیگر خسته شده‌ام، می‌خواهم بیرون بیایم.

- پس قراری که به خاطر عشقت با هم گذاشتیم چه می‌شود؟

- من هنوز هم به آن دختر علاقه‌مندم اما دیگر طاقت ماندن در این غار تاریک را ندارم. بگذارید بیرون بیایم آن وقت به سراغ عشقم خواهم رفت.

بشرا که از این حرف پسر لبخند تلخی بر روی لبانش نقش بست، بدون آنکه کوچکترین حرفی بزند، به آرامی از کنار پسر بلند شد و بیرون غار رفت. پسر که از این رفتار بشرا به شدت متعجب زده شد، با دستپاچگی و به سرعت به دنبال بشرا از جایش بلند شد و با صدای بلندی گفت:

- کجا می‌روید استاد! پس می‌توانم از غار بیرون بیایم؟

بشرا، در حالی که به سمت در ورودی غار می‌رفت، بدون آنکه به سمت جوان برگردد گفت: آری فرزندم. می توانی به بیرون غار بیایی. تو زندانی من نیستی که از من اجازه خروج می‌گیری. «خداوند مهربان»، انسان را موجودی آزاد آفریده است، پس سعی کن خود را گرفتار توهمات نکنی.

- منظورتان چیست؟! چه توهمی؟

- توهم «عاشق بودن».

- اما استاد، من واقعا آن دختر را دوست دارم. من عاشق او هستم. هر وقت او را می‌بینم دست و پایم می‌لرزد و قلبم تندتند می‌زند. شب‌ها با فکر او می‌خوابم و روزها با یاد او از خواب بلند می‌شوم. این دختر همه فکر و خیالاتم شده. و شما به همه اینها می‌گویید توهم؟!

- بیشتر ما انسانها در توهم خود اسیریم. عشق زیباست و عصاره حیاتی روح آدمی است. اگر عشق نباشد، انسان می‌میرد. روح آدمی تشنه عشق است زیرا از عشق متولد شده و با عشق به تکامل می‌رسد، از این رو می‌توان همه انسانها را محتاج و نیازمند عشق دانست. اما در برابر عشق خالص، عشق های کاذب و خیالی هم وجود دارد. عشق‌های خیالی، عشق‌هایی دروغین و پوشالی هستند. اگر به زندگی عاشقان راستین بنگری؛ خواهی دید که آنها به واسطه عشقشان، نیرومندترین و قدرتمندترین مردم آن زمان بودند! انسان‌هایی که عشق راستین، آنها را سربه دار کرد و زندگی زمینی‌شان را گرفت اما در حقیقت، آنها حیاتی جاودانه یافتند چراکه در حقیقت عشق، فنا و نابودی راه ندارد و هرچه هست همه جاودانگی و ابدی است. آری فرزندم؛ اگر تو هم حقیقتا عاشق بودی، هیچ چیز و هیچ کس نمی‌توانست تو را شکست دهد. عشق راستین، آنقدر به تو امید و قدرت می‌داد که حتی اگر ماه‌ها از محبوبت به ظاهر دوربودی، اما خاطره و یاد او همیشه در قلب و ذهنت زنده بود. خستگی زودهنگام تو نشان داد که عشق تو نه تنها عشق نبود، بلکه حقیقت هم ندا شت.

- پس این چند سالی که من آن دختر را دوست داشتم چه؟ یعنی همه آن سال‌ها خیالی بود؟

- آن سال‌ها به گمان عشق زندگی می‌کردی زیرا محبوبت همیشه در برابرت بود و هر لحظه اراده می‌کردی او را می‌دیدی، اما به محض آنکه مدت کوتاهی از او دور شدی، تنها خواسته‌ات، رهایی از تاریکی و تنهایی غار بود. انسانی که عاشق است، با یاد محبوبش هیچ گاه خود را تنها و خسته نمی‌بیند و تنها خواسته‌اش فقط و فقط مشعوقش است و بس. عاشق هرگز خشمگین نمی‌شود زیرا خاصیت عشق، نرمی و انعطاف است. هر زمان که خواستیم حقیقت عشقمان را درک کنیم از خود بپرسیم آیا حاضر هستیم برای به‌دست آوردن عشقمان، سخت‌ترین راه‌ها و خطرناک‌ترین مسیرها را بپیماییم یا اینکه هر گاه به سنگی بزرگ برخوردیم، همه چیز را فراموش خواهیم کرد؟

برچسب ها :

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استوارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسی هایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استوارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم

برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 882089
تعداد نوشته ها : 261
تعداد نظرات : 328
Rss